عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

تولد بابا محمد...

  فضای خانه که از خنده های ما گرم است                      چه عاشقانه نفس می کشم ، هوا گرم است!        نگاهت را قاب می گیرم، در پس آن لبخند، که به من، شور و نشاط زندگی می بخشد. امروز روز توست... تولدت مبارک   تولد یعنی دوستت دارم از ته قلب با تمام وجود از ته احساس زیباترین گل ها را برای زیبایی زندگیت و کوتاهی عمرشان را برای غم هایت آرزومندم . . .         محمد جان تولدت مبارک      &nb...
24 آذر 1390

رونمایی دومین و سومین مروارید سارینا کوچولو...

دختر گلم، ببخشید که این مطلب رو با تاخیر می نویسم، چون کاملا درگیر کارهای تو بودم و الان که دارم می نویسم کمی حالت بهتر شده و فرصت مناسبی رو پیدا کردم که به وبلاگت یه سری بزنم... دندون اولت رو بدون هیچ تب و دردی درآوردی ولی برای مروارید دوم و سومت تا تونستی درد و تب بالا رو تحمل کردی، الهی مامانی برات بمیره که چند شب خواب راحت نداشتی و کارت تا صبح شده بود گریه و زاری و بی قراری ، تب بالایی می کردی و سه ساعت به سه ساعت من و بابایی بهت قطره استامینوفن می دادیم که تبت رو پایین نگه داریم و دکتر هم گفته بود که به خاطر دندونه و به خاطر اینکه زیاد ضعیف نشی بهت یه آمپول تقویتی داده بود. درد زیادی رو تحمل کردی و خیلی خی...
23 آذر 1390

سارینا خانوم پیتزا خور شدن...

چند شب پیش بابایی برای شام پیتزا سفارش داده بود. در همان لحظه اول که پیتزاها رسید، اولین کسی که سر سفره شام آماده بود، سارینا خانوم شکمو بودن و هر کاری کردیم که سرت رو گرم کنیم، گول نخوردی و ول کن پیتزاها نبودی. حتی ما یه تیکه پیتزا رو توی ظرفی گذاشتیم و جلوت قرار دادیم که بازی کنی و سرگرم باشی ولی باهوش تر از این حرف ها بودی و گیر داده بودی که من و بابایی بهت بدیم که تو هم بخوری. دیگه چون تک تک موهای من و بابایی به علت سر و کله زدن با تو سیخ سیخ شده بود تنها راهی که یافتیم این بود که بابایی یه تیکه پیتزا بهت داد و با اینکه سس اش تند بود ولی در کمال ناباوری من و بابایی، با پررویی کامل تمام سسش رو خوردی و خم به ابرو نیا...
23 آذر 1390

اولین محرم زندگیت...

امسال اولین محرم زندگیت رو تجربه می کردی... اولین بار بود که سیاه پوش شده بودی و تو هم با اون قلب کوچولوت عزادار مظلومیت امام حسین بودی... خدایا هزاران بار شکرت، یادمه پارسال محرم  امام حسین رو به شیر خواره اش حضرت علی اصغر قسم دادم و ازش سلامتی تو رو خواستم و امسال من رو به آرزوم رسوند و سارینا صحیح و سالم کنارمون هست. باز هم شکرت....   وقتی به دنیا اومدی برای اولین بار دهانت رو با تربت امام حسین باز کردیم و از همون اول بیمه امام حسین بودی... چند باری بابایی تو رو برای دیدن دسته های عزاداری بیرون برد ولی با کلی لباس گرم، چون هوا خیلی خیلی...
18 آذر 1390

همایش شیر خوارگان حسینی

السلام علیک یا علی اصغرعلیه السلام طفل عطشان مرا خنده به رویش مزنید       تیرِ زهرین شده را زیرِ گلویش مزنید اصغرم تشنه و بی تاب شده در بغلم      طفل بی تاب مرا ضربه به سویش مزنید ای خدا بی خبران دل نگران است رباب          تیر بر حنجره ی طفلِ نگویش مزنید سارینا جون، هر سال جمعه اول محرم یه همایشی با عنوان شیر خوارگان حسینی بر پا میشه که همه بچه ها با ماماناشون به یاد تشنگی و مظلومیت حضرت علی اصغر شرکت می کنن.    خدارو شکر که امسال خداوند تو رو صحیح و سالم به من و بابایی هدیه داد و من هم با سارینا جون تونستم...
18 آذر 1390

سارینای نازم...

  زیباترین، قشنگترین ، بهترین رویای مامان و بابا سارینای نازه جیگر طلا یکی یکدونه، چراغ خونه، ناز نازدونه،  گل گلخونه     عزیزتر از جونم ایشالا همیشه لبت خندون باشه و دلت شاد و از غم و غصه  به دور...       ...
11 آذر 1390

سارینا و سرماخوردگی

عسلم، اگه دست من و بابایی به این سرماخوردگی برسه خفش می کنیم. الهی این سرماخوردگی بمیره که از اول پاییز گیر به این دخترم داده و سارینا جونم برای بار دوم هم سرما خورد... الهی مریضی برای من باشه و تو همیشه سالم باشی. دل ندارم سارینای مریض و بی حال رو ببینم، خودت مقصری که از همان روز اول من و بابایی رو به سارینای شاد و شنگول عادت دادی... چند شب پیش (شنبه شب) که خونه بابایی حسین شان بودیم، موقع شام خوردن ناگهان شروع به گریه کردن کردی و هرکاری که کردیم ساکت نشدی ، من و بابایی شام خوردن رو نصفه رها کردیم و سریعا به طرف خونمون اومدیم. توی راه تو ماشین خوابت برد و خونه که رسیدیم به آرامی تو رو به رخت خوابت رس...
10 آذر 1390